تبليغاتX
وبلاگ زندگی نو
 

 

کاش می شد ...
شاید بشه مثل فدیم ساده بشیم
شاید بشه دوباره باز ستاره هارو بچینیم
شاید بشه خورشید و باز تو آسمونا ببینم
بازم رسیدن به اونو تو دلهامون یاد بکنیم

ادامه شعر بالا رو می توانید از آدرس زیر بخوانید :
http://www.geocities.com/bhrz_k/kash.html
2 نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 22:10  توسط بهروز | 
مرام روزگار....
وقتی دیدش یک دل نه صد دل عاشق شد . اما جرات جلو رفتن نداشت . تا اومد و خودش و جم و جور کرد و حرف شو زد و با هم دوست شدن یک سال طول کشید .
حالا 4 سال از دوستی اونها می گذره . جلوی خونشون نشسته و همه اون خاطره های شیرین و تلخ دوستی با یک دختر رو توی ذهنش مرور می کنه . با شاخه گلی شکسته در دست به یاد روزی که به هم قول ازدواج دادن و الان تنها روی سکوی جلوی در خانه دوست قدیمش نشسته و اون دختر خانوم سر سفره عقد با یه آقا پسر دیگه .....
اینم از مرام روزگار
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 22:30  توسط بهروز | 
فرار
صبح زود از خواب بیدار شد , هنوز آثار دعوای دیشب با پدر در چره اش نمایانگر بود , لباسهای نو را پوشید بقیه لباسهاشو هم داخل یک ساک کوچیک گذاشت و در ساک بست .
اهل خانه همه خواب بودن , در خروجی را باز کرد و با نگاهی پرمعنا خانه و وسایل های آنرا نظاره کرد و در را پشت سر خود بست .
سر کوچه یک تاکسی گرفت و رفت . وقتی به مقصد رسید پیاده شد و کرایه تاکسی را حساب کرد . چند متری داخل یک کوچه رفت و جلوی در سبز رنگ یک خانه متوقف شد , نگاهی به بالا کرد و شروع کرد به چند تا سوت کوتاه زدن . بعد از چند دقیقه در باز شد و دختری همراه با یک ساک و کمی اشک بر صورت از در خانه خارج شد و در را پشت خود بست و به آن تکیه داد :
- مطمئنی این کار درسته ؟
- مگه راه دیگه ای هم داریم ؟
- نمی دونم !؟ شاید نه . من که دیگه خسته شدم
- منم بدتر از تو . حالا از اینجا دور بشیم توی راه بازم فکر می کنیم .
قدم زنان باهم به سمت سر کوچه رفتند و جلوی یک تاکسی را گرفتند :
- آقا ترمینال
- بله آقا بفرمائید
توی راه کسی جرات حرف زدن نداشت . شاید به این فکر می کردن که اگر اینقدر اندیشه سطحی خانواده نبود آیا آنها به فکر فرار می افتادند . اگر اینقدر سوال جواب های بیجا نبود این اتفاق می افتاد و اگر خانواده آنها یا خوانواده ها بجای حل مشکلات اونها را پتک نمی کردن و توی سرشون نمی کوبیدن اینقدر با اشتیاق میل به اینکا نشان می دادن ؟
خیلی خوب می دونستند راهی که دارن می رن دیگه در آن برگشتی وجود نداره و تمام پل های پشت سرشون را خراب می کنند ولی اونا بین بد و بدتر , بد را انتخاب کردند .
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 15:33  توسط بهروز | 
عشق های خیابانی
امروز همینجور که توی خیابون قدم می زدم از روی بیکاری به مردم نگاه می کردم مخصوصا به دختر و پسرها که :
یه دختر دست یه پسر را گرفته بود یکی دیگه سرشو روس شونه یه پسر دیگه گذاشته بود , یکی حرفهای عاشقانه می زد , یکی از گذشتش می گفت . خلاصه به قولی هر کی داشت با دوست خود البته به قولی حرف
می زد و به زبون خودمونی داشت حالشو می کرد
یک سری باکلاس تراشون پشت ویترین مغازها واستاده بودن و دخترا به پسرا می گفتند که اینو واسه من می خری؟
خلاصه عجب جامعه ای شده . بعد به این فکر کردم که واقعا انها صادقانست ؟ واقعا وقتی که به هم دیگه قول میدن که با کسه دیگه نباشن راست می گن ؟
من که فکر نمی کنم . و بیشتر از این فکر می کنم توی دلشون به هم دیگه می خندند که عجب طرفشون سادست
اینا هیچی . حسابشو بکنین وقتی طرف ازدواج کرد بعد که با همسرش توی خیابون راه میرن یکی بگه این همونه که چند سال با من دوست بود.......
آدم اشکش در میاد به خدا
2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 22:41  توسط بهروز | 
عشق , نفرت , امید (بخش اول)
آدمیان مهمترین مسئله ای که براشون اهمیت زیادی دارد عشق و نفرت می باشد . ولی گاهی فاصله این عشق تا نفرت فقط یک فدم می شود . امروز عاشق و فردا متنفر از عشق .... اما سرنوشت طرف مقابل چه می شود ؟
گاهی اوقات این فاصله را دنیا می پیماید و خیلی زود عشق یک عاشق به نفرت منتهی می شود . اما سوال اینجاست : عشق به چی ؟ و یا عشق به کی ؟
شاید اولین مسئله ای که مطرح می شود صداقت باشد و اینکه آیا واقعا صداقت چیز مفیدی است ؟
در این دنیا که در آستانه ورود به آن تابلو عشق – صداقت و اعتماد با خط قرمزی بر آنها به نشانه ممنوع بودن است دیگر فکر نمی کنم که صداقت جایی داشته باشد حتی برای عشق .
زندگی برای هر آدم به بخشهایی تقسیم می شوند که مهمترین قسمت آن امید است , امید به آینده .
امید به زیستن , امید به موفقیت و امید به خیلی چیزهای دیگر . شاید به جرات می توانم بگویم که امید قشنگ ترین قسمت یک زندگی است و آیا می توان به عشق هم امید داشت ؟
عشق آدم را به اوج برده و در همون فاصله یک قدمی که گفتم از همان اوج به زمین می کوبد , آیا باز هم بر این عقیده خواهید ماند که در عشق می توان صداقت داشت ؟
صداقت , معرفت , اعتماد , امید و از همه مهمتر عشق بهترین قسمت های تفکر آدمیست. ولی نمی شود تصور کرد که آن آدم بزرگ ها چه قدر راحت این افکار را عوض خواهند کرد همان گونه که امید به آینده را با امید به آینده بیهوده , عشق به زندگی را به عشق به مادیات و خیلی چیزهای دیگر را عوض کردند .
ولی باز هم می توان این مسئله را قبول کرد کرد که امید بهترین چیز برای انسان هست ولی واقعا امید به چی ؟
2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 13:24  توسط بهروز | 
حرف های خودمانی
واقعا زندگی مسئله قریبی است , می شود تمام آنرا در یک کلمه گنجاند ولی هیچوقت معنای آنرا نخواهی فهمید . واقعا اگر زیبایی های زندگی را کنار بگذاریم که مسئله دشواری هم نیست فکر نمی کنم کلا چیز بدرد بخوری باشد .

دنیا بخشی از این زندگیست , دنیایی که همه به عنوان بی وفا ازش یاد می کنند ولی نمی دانم چرا بازهم به آن چسبیده اند . واقعا چرا ؟ بارها این را گفتم و بارهای دیگر هم خواهم گفت برای بعضی ها دنیا اندازه کف دست ولی برای بعضی ها اینقدر بزرگ که اندازه کف دست هم براشون جایی نیست .

اما گزینه مهمتر که من فکر می کنم با فهمیدنش بتوان دو کلمه زندگی و دنیا را معنی نمود آدمی است .
آدم با یک استراتژی فوق العاده متولد می شه چند سباحی زندگی می کنه و بعدش مرگ به سراغش میاد . به این سه قسمت می گن زندگی . به عقیده حیلی ها زیباترین قسمت این زندگی شروع کار یعنی تولد ولی اگر کمی فکر بشه احساس می کنم که مرگ بهترین قسمت زندگی .
آدم زمانی متولد می شه مدتی به امید آینده بزرگ می شه و به امید آینده زندگی می کنه و به نقطه آخر یعنی مرگ می رسه بدون اینکه معنی آینده رو بفهمه .
دنیا محل زندگی آدمی است , خانه و کاشانه , غذا و پوشاک و هر چیزی که نیاز یک آدم است در دنیا می شود پیدا کرد . پس چرا آدمی و آدمیان آنرا نابود می کنند .
زندگی انسان از سه قسمت گذشته(با معنی حسرت) , حال (با معنی امید) و آینده (با معنی موفقیت) تشکیل میشه که هرچی به انتهای آن نزدیک تر شویم گذشته آن بیشتر و آینده آن کمتر می شود .
نمی دانم و هیچ وقت نفهمیدم که چرا آدمی در زمان حال اینقدر کارهای بیهوده انجام می دهد , گذشته را فراموش و آینده را بی خیال می شوند و اکنون را می چسبند .
آدما چند دسته اند :
اولین دسته آدم بزرگ ها
دومین دسته آدم های در حال توسعه
و سومین دسته آدم کوچولوها
شاید به طریقی حرف های من خنده دار باشد ولی اگر کسی به معنای واقعی دنیا و ناکامی های آنرا تجربه کرده باشد با نظر من هم عقیده خواهد بود .
هدف من نوشتن تجربیاتم , (تجربیاتی که خیلی زود به دست آوردم که همین زمان باعث نابودی زندگیم شد) برای کسانی که آینده نگر هست , با این امید که شاید حرفهای کوچک یک انسان کوچک بتوانند به آدمی کمک کنند
2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 16:12  توسط بهروز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من بهروز هستم . ساکن کنونی اصفهان 21 سالمه , توی این سن و تا اینجا خیلی چیزا دیدم و خیلی چیزای عجیب رو هم تجربه کردم .
همیشه از خودم می پرسیدم که من چه کار مفیدی برای جامعه خودم انجام دادم . اکثر اوقات معضل های اجتماعی رو می دیدم و خب مثل همه تاسف می خوردم . اما یک روز تصمیم گرفتم از چیزایی که می فهمم و تجربه کردم و یا می بینم , بنویسم که شاید بتونبم با حل این مشکلات باعث پیشرفت ایران بشیم .
با تشکر از همه شما .

نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
یادداشت های یک مرد تنها
  زمزمه تنهایی
  سیستم تبلیغاتی وی کی ای تی
  سخت افزار
  دریافت موزیک و اخبار متال
  درد دل یک جوان ایرانی
  عضویت در ماهنامه الکترونیکی اجتماعی
  فریاد جرس
  _____..:: ^~. HidDen GiRl .~^::.._____
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان