|
|
|
عشق
|
|
در گذر بی انتهای زندگی به دنبال عشق می گردم , چیزی که مدتهاست گمش کردم , صدای پیرمردی مرا به خودم آورد که می گفت : به دنبال چه هستی جوان ؟ گفتم به دنبال عشق گم شده ام می دانی کجاست ؟ کنارش آرام گرفتم . لبخندی زد و گفت تو راز عشق را نمی دانی , گفتم مگر عشق هم راز دارد ؟ دوباره لبخندی زد و گفت : عشق 2 اصل دارد اول صداقت دوم اعتماد . گفتم توضیح بده .
گفت : اگر غرور داشته باشی نه صداقت داری نه اعتماد . اگر صداقت و اعتماد داشته باشی شاید عشقت را پیدا کنی , بهت زده نگاهش کردم , دیدم که بلند شد و شروع کرد به رفتن , گفتم صبر کن , همراه با لبخند برگشت و منتظر حرفم شد , گفتم پیرمرد اگر صداقت و اعتماد داشته باشم ولی عشق را پیدا نکنم چی ؟ گفت اون وقت بدبختی , گفتم : اگر عشق را پیدا کنم ولی صداقت نداشته باشم چی ؟ گفت : بدبختی , چون عشقت حقیقی نیست گفتم : اگر غرور داشته باشم چی ؟ گفت : زندگیت بیهودست چون عشق نداری پس بدبختی گفتم : اگر هم صداقت و هم اعتماد و هم عشق را داشته باشم چی ؟ گفت : باز هم بدبختی , چون غرور را نداری . در حالی که قدم های دور شدنش را می شمردم , آرام در خودم می اندیشیدم که معنی حرف آن پیرمرد چه بود ... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 18:18 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من بهروز هستم . ساکن کنونی اصفهان 21 سالمه , توی این سن و تا اینجا خیلی چیزا دیدم و خیلی چیزای عجیب رو هم تجربه کردم .
همیشه از خودم می پرسیدم که من چه کار مفیدی برای جامعه خودم انجام دادم . اکثر اوقات معضل های اجتماعی رو می دیدم و خب مثل همه تاسف می خوردم . اما یک روز تصمیم گرفتم از چیزایی که می فهمم و تجربه کردم و یا می بینم , بنویسم که شاید بتونبم با حل این مشکلات باعث پیشرفت ایران بشیم . با تشکر از همه شما . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|