|
|
|
آخه من چی بگم ...
|
|
ای بابا , از صبح تا شب همش باید بدوئیم .... آخر که چی . ما که از بس دنبال این دنیا رفتیم خسته شدیم. این دنیا واسه همه بی وفاست و واسه ما با وفا , ما بخایم این دست از سر کچل ما بر داره باید کیو ببینیم ؟ آدمارو که نگاه می کنیم از زندگی سیر میشیم . دنیارو که نگاه می کنیم آدما رو می بینیم پس بازم سیر می شیم . نمی دونم من که توی کار این مخلوقات کف کردم از صبح تاشب واسه چیزای دنیا می دون که اگر توی دو ماراتون می رفتن اول بودن . جالبیشم اینه که آخرش همشو می گیرن ازشون و یه لباس بی درو پیکر سفیدم تنش می کنن و میره زیر دنیا . حالا ازش چی موند ؟ بگیریم اگر طرف خیلی پولدار باشه جنس اون لباسش فقط بهتر می شه و گر نه شاید اون بدبخت بی چاره ها چیزی گیرشون نیاید .
من فکر می کنم چیزی که از آدما باقی می مونه , هیشکی دنبالش نمی ره , همه یا دنبال پولن , یا ماشین , یا خونه , یا زمین یا هزار تا چیز دیگه که آخرشم که رفت اون تو , بچش می گه خدا بیامرزدتش و می ره پولاشو بر می داره و ببخشیدا گور بابای پدره . اما چیزایی مثل عشق , معرفت , صداقت , اعتماد و این قبیل و هیشکی نمی ره دنبالش . آخه عشق که بعد 1000 سال بازم می مونه , وفاداری و صداقت که همیشه آدما رو توی خاطرا نگه می داره , آخه ..... ای بابا آخه من چی بگم . این شده داستانه ما از صبح تا شب اینا رو ببینیم و یه فکری بکنیم که این دنیا دست از سر کچل ما بر داره . موفق باشید بهروز |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 10:45 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من بهروز هستم . ساکن کنونی اصفهان 21 سالمه , توی این سن و تا اینجا خیلی چیزا دیدم و خیلی چیزای عجیب رو هم تجربه کردم .
همیشه از خودم می پرسیدم که من چه کار مفیدی برای جامعه خودم انجام دادم . اکثر اوقات معضل های اجتماعی رو می دیدم و خب مثل همه تاسف می خوردم . اما یک روز تصمیم گرفتم از چیزایی که می فهمم و تجربه کردم و یا می بینم , بنویسم که شاید بتونبم با حل این مشکلات باعث پیشرفت ایران بشیم . با تشکر از همه شما . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|