<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وبلاگ زندگی نو</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/</link>
<description>انسان و زندگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Dec 2007 08:21:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی نو , با موضوعی نو</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>درست دو سال پیش بود . (البته شاید بیشتر ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین مطلب این وبلاگ را نوشتم و بعد سایت رو معرفی کردم و مدت ها در ان سایت فعالیت کردم تا دیگر رمقی برای ادامه نبود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال بعد از این همه وقت و بازگشتم به نقطه شروع و اینبار بدون هیچ نیازی به آینده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازگشتم با موضوعی نو . با بحث انسان و زندگی و یه عالمه اتفاقات کوچیک و بزرگ پیرامونش . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازگشتم تا ببینیم دنیا چگونه دنیا شد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با شما هستم چون شما با من هستید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهروز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Dec 2007 08:21:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف های خودمانی </title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>سلام دوستان همیشه همراه &lt;BR/&gt;از شما سپاسگذارم برای همه روزهای تنهایی که من را با همه سختی های و مشکلات تنها نگذاشتید . &lt;BR/&gt;اینک که بعد از قریب به 4 ماه وبلاگ نویسی برای پیشرفت و ارتقای سطح مقالات و نوشته ها و همچنین امکانات بسیار به شما عزیزان بر آن شدم که اسباب و وسائل وبلاگ را به یک سایت اجتماعی منتقل کنم و امید وارم در آن جا الطاف شما عزیزان را شاهد باشیم . &lt;BR/&gt;زندگی نو نوید یک تحول شگرف و خاص را در عرصه سایت های اجتماعی خواهد داد و از همه کسانی که قادر به همکاری با این بنده حقیر می باشند , تقاضا می شود با آدرس پست الکترونیک اینجانب ارتباط برقرار کنند . &lt;BR/&gt;ضمنا همیشه و هرجا زندگی نو انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان را بر دیده جان خواهد پزیرفت &lt;BR/&gt;با امید به روزی که همیشه ایران و ایرانی نه در بخش برترین ها بلکه به عنوان کشور و جامعه برتر جهان بدرخشد &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;با تشکر &lt;BR/&gt;بهروز</description>
<pubDate>Sun, 25 Sep 2005 10:08:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برنامه ریزی </title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>سلام &lt;BR/&gt;مطلب امروز مربوط به برنامه ریزی حالا شخصی یا اجتماعی و ... کلا &lt;BR/&gt;توی ایران عدم برنامه ریزی دیگه عادی شده تا اونجا که اگر کسی کارشو رو برنامه انجام بده بهش می خندن . &lt;BR/&gt;مثلا من اگر صبح زود و سر وقت سر کارم باشم بهم شک می کنن &lt;BR/&gt;اگر به موفع بیام خونه فکر می کنن معتاد شدم &lt;BR/&gt;اگر کارام و به موفع انجام بدم می گن عوض شدیا!!&lt;BR/&gt;و خلاصه انواع و اقسام مثال ها &lt;BR/&gt;اما بعضیا می گن برنامه ریزی و باید از مسئولان آموخت . آره دیگه سفر یه مقام ارشد 1 هفته دیرتر میشه چون 2 ساعت قبل واسه بلیط خریدن اقدام شده . &lt;BR/&gt;ای بابا کجای این مملکت برنامه ریزی داره که ما داشته باشیم . کلا به قول یکی اگر توی ایران کاراتو رو برنامه انجام بدی هیچ کدوم به نتیجه نمی رسن . &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;خلاصه باید بگم برنامه ریزی خیلی مهمه و می تونه سرنوشت یه نفر و توی زندگی و آیندش تغییر بده اما نه توی ایران . &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;تا نظر شما چه باشد &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;موفق و پیروز باشید &lt;BR/&gt;بهروز</description>
<pubDate>Thu, 22 Sep 2005 19:13:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عحب سر کاریم </title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>سلام دوستان &lt;BR/&gt;اوضاع حسابی درهم برهمه و من حسابی درگیر یک سری مسائل . &lt;BR/&gt;اول چند تا نکته رو یاد آور شوم . اول چند تا از دوستان راجب ماهنامه سوال کردن که به شکلی عجیب در اول شهریور افتتاح نشد و این باعث واقعا شرمندگی است , چون خواستیم یک دومین براش ثبت کنیم که آن هم مشکلات خاص خود را دارد . &lt;BR/&gt;امروز به یه مسئله ای فکر می کردم به اسم گمرگ , حالا شاید این بحث یکمی اقتصادی و تجاری باشد . اما خب من از دید خودم حرف می زنم . البته با اجازه اساتید بزرگ . &lt;BR/&gt;من فکر می کنم علت قیمت های عجیب و قریب گمرک در ایران 2 چیز است , اول احتمالا مربوط به تحریماتی است که ایران را متوجه خود کرده یا ایتکه کلا دوست دارند که اینجوری حساب کنند . که خب ایرادی هم نمی شه گرفت . اما خب من فکر می کنم این جوری اقتصاد ما بدبخت می شه , شاید فکر کنید این یه بحث اجتماعی نیست اما تاثیراتش دقیقا بر روی جامعه می باشد . &lt;BR/&gt;شما وقتی در یک دایره زندگی می کنید هر قسمتش را حرکت بدی تمام مساحت و محیطش تغییر خواهد کرد &lt;BR/&gt;نه ؟&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;موفق باشید &lt;BR/&gt;بهروز</description>
<pubDate>Mon, 19 Sep 2005 14:04:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنترل اجتناب ناپذیر</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>ما جوونا مردیم از دست این پدر و مادرا ... همش گیر میدن به آدم آخه واسه چی ؟ فکر کردن ما بچه ایم ؟ &lt;BR/&gt;این جمله رو خیلی ها شنیدن و خیلی ها هم گفتن , اما خب واقعا چرا ؟ &lt;BR/&gt;کنترل های نا محسوس خانواده البته از دید خودشون یا همون گیر های الکی از قبیل زیر : &lt;BR/&gt;کجا ؟ با کی ؟ چرا ؟ می خوای چی ؟ واسه چی ؟ حجابتو درست کن ؟ این چه طرز لباس پوشیدنه ؟ چرا الان میای خونه ؟ رنگ مشکی نه زرد بپوش , چرا آبی لابست ؟ چرا الان می ری ؟ چرا نمی ری سرکار ؟ چرا رفتی سرکار ؟ و .... &lt;BR/&gt;یا برخورد بد با جوونها مثل : &lt;BR/&gt;مامان شام چی داریم ؟ - زهر مار&lt;BR/&gt;من می خواهم برم بیرون , - غلط می کنی &lt;BR/&gt;فردا تولدمه  - به درک &lt;BR/&gt;می رنگ زرد و دوست دارم - داشته باش &lt;BR/&gt;پنج هزار تومان پول می خوام - ندارم &lt;BR/&gt;و ...&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;خب همه اینا باعث میشن که جامعه ما بحران زده بشه ؟ نه ؟ &lt;BR/&gt;و خب شاید بشه ... منم حرفایی می زنم اگر می شد که تا حالا شده بود &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;جاری باشید &lt;BR/&gt;بهروز </description>
<pubDate>Wed, 14 Sep 2005 17:24:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج ! با کدوم انتخاب؟</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>مهمترین تصمیم تو زندگی چیه ؟ &lt;BR/&gt;خرید لباس و کفش ؟ انتخاب خونه ؟ کار ؟ ولی من می گم مهمترین تصمیم یک زندگی انتخاب همسره . ! جایی که آدم احساس می کنه می تونه استقلال داشته باشه و خب یکی دیگرم زیر چتر استقلالش خوشبخت کنه . &lt;BR/&gt;اون قدیم مدیما انتخاب همسر به عهده پدر و مادر بود . فقط به دختر می گفتم ایشون شوهرته و به پسر می گفتن این زنته . راستش امروز داشتم به شرایط کنونی جامعه فکر می کردم . اینکه آخه رو چه حسابی می شه آدم به طرف مقابلش اعتماد کنه . &lt;BR/&gt;اگر پسر باشی نمی دونی اونیکه واسه همسر انتخاب می کنی تا حالا چندتا دوست پسر داشته چی کارا کرده , کجاها رفته , نکنه کار بد بد کرده .... و اگرم دختر باشه که دیگه حساب معلومه ...&lt;BR/&gt;مشکلات ازدواج زیادن ولی همشون حل شدنی هستن , اگر مالی باشه آدم وام می گیره , شغل باشه کار پیدا می کنه و اینجور چیزا حل می شن ولی اعتماد رو چه جوری میشه حل کرد ؟ &lt;BR/&gt;آیا نمی شه این طرز فکر جوونا رو عوض کرد که پیش خودشون فکر می کنند : ازدواج !؟ با کدوم انتخاب ؟ &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;موفق باشید &lt;BR/&gt;بهروز</description>
<pubDate>Sat, 10 Sep 2005 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخه من چی بگم ...</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>ای بابا , از صبح تا شب همش باید بدوئیم .... آخر که چی . ما که از بس دنبال این دنیا رفتیم خسته شدیم. این دنیا واسه همه بی وفاست و واسه ما با وفا , ما بخایم این دست از سر کچل ما بر داره باید کیو ببینیم ؟ آدمارو که نگاه می کنیم از زندگی سیر میشیم . دنیارو که نگاه می کنیم آدما رو می بینیم پس بازم سیر می شیم . نمی دونم من که توی کار این مخلوقات کف کردم از صبح تاشب واسه چیزای دنیا می دون که اگر توی دو ماراتون می رفتن اول بودن . جالبیشم اینه که آخرش همشو می گیرن ازشون و یه لباس بی درو پیکر سفیدم تنش می کنن و میره زیر دنیا . حالا ازش چی موند ؟ بگیریم اگر طرف خیلی پولدار باشه جنس اون لباسش فقط بهتر می شه و گر نه شاید اون بدبخت بی چاره ها چیزی گیرشون نیاید . &lt;BR/&gt;من فکر می کنم چیزی که از آدما باقی می مونه , هیشکی دنبالش نمی ره , همه یا دنبال پولن , یا ماشین , یا خونه , یا زمین یا هزار تا چیز دیگه که آخرشم که رفت اون تو , بچش می گه خدا بیامرزدتش و می ره پولاشو بر می داره و ببخشیدا گور بابای پدره . اما چیزایی مثل عشق , معرفت , صداقت , اعتماد و این قبیل و هیشکی نمی ره دنبالش . آخه عشق که بعد 1000 سال بازم می مونه , وفاداری و صداقت که همیشه آدما رو توی خاطرا نگه می داره , آخه ..... &lt;BR/&gt;ای بابا آخه من چی بگم . این شده داستانه ما از صبح تا شب اینا رو ببینیم و یه فکری بکنیم که این دنیا دست از سر کچل ما بر داره . &lt;BR/&gt;موفق باشید &lt;BR/&gt;بهروز&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Sep 2005 07:14:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>در گذر بی انتهای زندگی به دنبال عشق می گردم , چیزی که مدتهاست گمش کردم , صدای پیرمردی مرا به خودم آورد که می گفت : به دنبال چه هستی جوان ؟ گفتم به دنبال عشق گم شده ام می دانی کجاست ؟ کنارش آرام گرفتم . لبخندی زد و گفت تو راز عشق را نمی دانی , گفتم مگر عشق هم راز دارد ؟ دوباره لبخندی زد و گفت : عشق 2 اصل دارد اول صداقت دوم اعتماد . گفتم توضیح بده . &lt;BR/&gt;گفت : اگر غرور داشته باشی نه صداقت داری نه اعتماد . اگر صداقت و اعتماد داشته باشی شاید عشقت را پیدا کنی , بهت زده نگاهش کردم , دیدم که بلند شد و شروع کرد به رفتن , گفتم صبر کن , همراه با لبخند برگشت و منتظر حرفم شد , گفتم پیرمرد اگر صداقت و اعتماد داشته باشم ولی عشق را پیدا نکنم چی ؟ گفت اون وقت بدبختی , &lt;BR/&gt;گفتم : اگر عشق را پیدا کنم ولی صداقت نداشته باشم چی ؟ &lt;BR/&gt;گفت : بدبختی , چون عشقت حقیقی نیست &lt;BR/&gt;گفتم : اگر غرور داشته باشم چی ؟ &lt;BR/&gt;گفت : زندگیت بیهودست چون عشق نداری پس بدبختی &lt;BR/&gt;گفتم : اگر هم صداقت و هم اعتماد و هم عشق را داشته باشم چی ؟ &lt;BR/&gt;گفت : باز هم بدبختی , چون غرور را نداری . &lt;BR/&gt;در حالی که قدم های دور شدنش را می شمردم , آرام در خودم می اندیشیدم که معنی حرف آن پیرمرد چه بود ...&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Sep 2005 14:48:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>بار دیگر خاطرات گذشته را در کتابخانه فکر ورق زدم و یاد آور کسی شدم که همه زندگیم از او بود , لحظه هایی که کاش باز می گشتند تا می توانستم از رفتنش جلوگیری کنم , اما آنروز فقط قدم هایش را که داشت دور می شد شمردم , عجب دنیای عجیبیست , روزگار ما جایی برای اعتماد ندارد و همه چیز فدای غرور می شود , عزیزترین هام شاید روزی قربانی غرور شوند همان طور که او شد . &lt;BR/&gt;صفحه های کتاب خاطرات را ورق می زنم و صفحات شکست را می نگرم و در لابلایش تک و توکی از امضای موفقیت دیگران می بینم , کسانی که از سر غرور امضای خوشبختیشان را در دفتر سیاه سرنوشت من گذاشتند , و باز هم ورق می زنم .... &lt;BR/&gt;اینک به برگ های زرد پاییزی می رسم که دیگر سبز نخواهند شد , چون هیچ وقت سبز نبودند , و جای پای رفتنش که مثل پتک بر قلبم می کوبد . آهنگ صدایش زیباست اما کاش نزدیک بود و او در ادامه صفحات آنقدر دور شد که هر چه گوش تیز کردم صدایی نشنیدم . آه چه بی وفاست روزگار ... &lt;BR/&gt;بازهم به ورق زدن ادامه می دهم و تلخی های گذشته را یاد می کنم و شکست های بی شمار را می شمارم که شاید با پیدا کردن تعداش بتوانم در نظر کمترش کنم ولی افسوس که کاری است غیر ممکن ....&lt;BR/&gt;در صفحات گذشته فقط یک صفحه روشن می بینم و آن هم روز آشناییست و کاش می شد از آن ورق کپی گرفت .&lt;BR/&gt;قلم را بر می دارم و بر صفحه امروز خاطراتم نقاشی می کشم و همه صفحه را سیاه می کنم و در مرکز نقطه ای سفید به یادش باقی می گذارم تا امروز هم مثل همه روزهای گذشته با شکست باشد . و با یاد سخنی هر چند که دیر زمانی ازش می گذرد کتاب خاطراتم را می بندم . &lt;BR/&gt;از گذشته درس بگیر , به آینده به اندیش , امروز را فراموش کن</description>
<pubDate>Sat, 03 Sep 2005 18:40:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای کوچیک کوچیک</title>
<link>http://bhrzk.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR/&gt;اشتباه نکنید !! این موضوع تکراری نیست , فقط این عنوانیست که در پست آن به مسائل اینترنت و جهان مجاری و مشکلات و بحث اجتماعیش مربوط می شه .&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;توی ایران طبق شاید چیزی حدود 30% مردم از اینترنت حالا بنا به کاری که دارن استفاده می کنند و از این در صد قریب به 25% آنرا جوانان تشکیل می دهند . &lt;BR/&gt;اما از تمام کارهای انجام شده با این دنیای مجازی نزدیک به 80% از مردم به چت کردن مشغولا و این خب یه آما خیلی بد نیست . اما من امروز راجب چت حرف نمی زنم . &lt;BR/&gt;دنیای وبلاگ نویسی شاید بیشتر از همه دنیا در کشور های جهان سوم محبوب تر باشه و شاید دلیلش هم امکانات پایین اجتماعی باشه . &lt;BR/&gt;وبلاگ ها در ایران چند دسته هستند:&lt;BR/&gt;اول وبلاگ های علمی که که اگر بخواهیم درصد بدیم 6 تا 7 درصد سهمش باشد&lt;BR/&gt;دوم وبلاگ های اجتماعی , سیاسی , و کلا روزنامه ای که چیزی نزدیک به 10% را نصب خود کرده .&lt;BR/&gt;سوم وبلاگ های شخصی که طیف وسیعی در وبلاگ های ایران را دارند &lt;BR/&gt;وبلاگ های تجاری که شاید 1% هم بیشتر نباشند&lt;BR/&gt;اول خواستم تاریخچه وبلاگ را بنویسم اما دیدم شاید جذاب نباشه , بجاش یک سوال مطرح می کنم :&lt;BR/&gt;چرا اینقدر سریع صنعت وبلاگ در ایران رشد کرد و شاید 60% آن را جوانان زیر 20 سال اداره می کنند ؟ &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;تفکر من این است  : ایران از بعد از انقلاب اسلامی زمانی برای جوانانش نداشت چون درگیر جنگ شد . بعد از جنگ باز هم فرصتی نبود چون سرگرم احیاء کشور بود . و حالا بعد از 27 سال با اینکه فرصتی هست اما دیگر عادت نکرده که صدایی بشنود . عدم پاسخ گویی به نیاز های جوانان و حل مسائل و مشکلات آنان و تندروی های عجیب و قریب و .... همه و همه باعث شد جوانان برای حرف زدن به وبلاگ روی بیاورند , به جای حل نیازهاشون خودشونو با وبلاگ سرگرم کنند , و ....&lt;BR/&gt;خلاصه اینکه صنعت وبلاگ چیز بدی نیست اما باز هم ایران از راه درست به این صنعت نرسید &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;موفق باشید &lt;BR/&gt;بهروز</description>
<pubDate>Fri, 02 Sep 2005 13:14:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bhrzk&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>bhrzk</dc:creator>
<guid>http://bhrzk.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
